من کی باشم که بخوام در مورد جنگ نرم مطلبی بنویسم؟! اما وقتی اونایی که کسی هستند و نمی نویسند خوب شاید بد نباشد که چند سطری بنویسم.
یادش بخیر ۸ سال جنگ کردیم و بسیار شهید در این راه دادیم. من کی باشم که در مورد احساسم در مورد شهدا … اصلا ولش نمی نویسم! ادامه ی نوشته
می خندند
بگذار بخندن
تو هم بخند
خودم هم می خندم ادامه ی نوشته
دارم به همه اشتباهاتی که از کودکی تا الان انجام دادم فکر می کنم!
چقدر زیاد هستند و بعضی ها حجیم
گاهی سیر صعودی داشتند و گاهی هم نزولی
بعضی ها ساده و بعضی ها عجیب ادامه ی نوشته
بِسمِ اللهِ الرَّحمنِ الرَّحیم
اِلهی بِحَقِّ مُحَمَّدٍ وَ اَنتَ المَحمُودُ وَ بِحَقِّ عَلیٍّ وَ اَنتَ العالی وَ بِحَقِّ فاطِمَةَ وَ اَنتَ فاطِرُ السَّمواتِ و الأرضِ وَ بِحَقِّ الحَسَنِ وَ اَنتَ المُحسِنُ وَ بِحَقِّ الحُسَینِ وَ اَنتَ قَدیمُ الأِحسانِ اِلهی بِاخُصِّ صِفاتِک وَ بِعِزِّ جَلالِک وَ بِأعظَمِ اَسمائِک وَ بِعِصمَةِ اَنبیائِک وَ بِنورِ اَولیائِک وَ بِدَمِ شُهَدائِک وَ بِمُناجاتِ فُقَرائِک وَ بِدُعاءِ صُلَحائِک اَسئَلُکَ زِیادَةً فِی العِلمِ وَ صِحَّةً فِی الجِسمِ وَ بَرَکَةً فِی الرِزقِ وَ طولآ فِی العُمرِ وَ تَوبَةً قَبلَ المَوتِ وَ راحَةً عِندَ المَوتِ وَ مَغفِرَةً بَعدَ المَوتِ وَ نَجاةً مِنَ النّارِ وَ دُخُولآ فِی الجَنََّةِ وَ عافیَةً فِی الدُّنیا وُ الاخِرَةِ اِنَّکَ عَلی کُلِّ شَیءٍ قَدیرٌ.
به نظرم امکان اینکه فرد (یا افراد) مومن و راه درستی در اولین اقدام بخواهد یک دزدی بزرگ انجام دهد خیلی کم است.
مثلا اگر کسی برای اولین بار به یک شعبه از بانکی دستبرد بزند، احتمال اینکه قبل از این چند بار از مغازه ای تخم مرغ دزدیده باشد زیاد است! ادامه ی نوشته
قبل از اینکه چراغ جادو دود کنه آرزو می کردم که: همه بدبینی ها، پارانویدها و بیماری های ذهنی بشر از بین بره و اگه غول چراغ جادووووو از عهده این آرزوی من بر نمیاد، همون بهتر که از چراغش بیرون نیاد!
اگر تا دیروز جادوگر ستمگر دنبال سیاهی بود و صدای خنده هایش ترسناک…
امروز در لباس فرشته ایست با صلاح رنگین…
سفید باشیم و فریبش را نخوریم!
هر چی می خواد باشه!
نرم افزار سیستمی باشه یا جاده خاکی
مقدار حافظه دیسک باشه یا مقدار کتامین مصرفی
موجودی حساب بانکی یا یک رابطه (چه سیاسی و چه شخصی و چه از نوع روحانی)
اگر نیاز نباشه، گسترش اش سختــــه
اما سخت تر اینه که فعل و فاعل جملت خیلی دور باشن از هم
و فکر کنی هیچ نیازی نداری…
یادش بخیر بچه که بودم کمی شلوغ بودم با دوستان زنگ خونه ای رو می زدیم و فرار می کردیم. یادمه یه روز دکمه زنگ یکی از خونه ها رو فشار دادیم و روش آدامس چسبوندیم و رفتیم قایم شدیم. حیاطشون بزرگ بود. مرد همسایه هی می اومد دم در و می رفت تو خونشون (بیچاره یهو از در می پرید بیرون که ما رو حین زنگ زدن بگیره مثلا) =))
دیروز بهش گفتم که حلالمون کن. گفت باید بیای کل باغچه حیاطمون رو بیل بزنی : (

در ساحل ایستاده ایم و هیچ صدایی از موج های دریا به گوش نمی رسد. تنها صدایی که نظرت را جلب می کند صدای پمپی است که آب را از آن دور دورها به این استخر خاکی منتقل می کند. از دوستم می پرسم می خواهی همین جا شنا کنیم؟ حوصله جواب دادن به من را ندارد. دنبالش راه می افتم و جلو می رویم. ادامه ی نوشته
نظر همگذران