خاطرات بابا از سربازی(22 بهمن57)

روز 22 بهمن بود که از پادگان خارج شدیم. با سه ساعت پیاده روی از سلطنت آباد به بهارستان رسیدیم. آنقدر “مرگ بر شاه” گفتیم که صدایمان گرفت. ما را به صف کردند، هر کس لباسی می گرفت و می رفت، به من هم یک شلوار مخملی رسید(احتمالا شلوار زنانه بود) یک پیراهن قهوه ای هم پوشیدم، بعدا یک بلوز هم دادند.
هوا خیلی سرد بود. یکی دید دارم می لرزم و کت خودش را در آورد و به من داد؛ معلوم بود که کت را تازه خریده بود. گفتم نمی خوام، خجالت می کشیدم. گفت “تو بپوش برو ما خودمون اینجا پیدا می کنیم. تو سربازی اگه با این لباس بری تو رو می کشند.” البته لباس های اسرائیلی مان را هم گرفتند! خلاصه ما پوشیدیم و آدم {شخصی} شدیم و دیگه کسی نمی توانست چیزی به ما بگوید. با یکی از دوستان رفتیم خونه ی “مشهدی عیوض”(خدا رحمتش کنه.) رسیدیم که اونجا گفت “زود بیایید شامتون رو بخورید تا شما رو برسونیمتون خونه” شام را خوردیم و آن وقت دختر مش عیوض ماشین داشت و ما را به گاراژ (ترمینال) رساند و ما اومدیم تبریز.
به تبریز که رسیدیم صدای تیراندازی شنیدیم، گفتند مردم به “] بیمارستان[ شیر و خورشید” حمله کرده اند. یک زغال فروشی بود و دید که ما ترسیدیم به ما گفت بیایید توی کارخانه (کمیرخانا)، ده، پانزده نفر بودیم رفتیم تو. چند ساعت همانجا موندیم تا در امان باشیم، بعد سوار یک تاکسی شدیم و به ترمینال تبریز اومدیم، اونجا هم یک مینی بوس گرفتیم و اومدیم به صوفیان. اونجا که رسیدیم دیدیم ملت با بیل و کلنتیر و داس به طرف مینی بوس می آیند و می گویند “ساواک” اومده. یکی می گفت “بزنیدشون ساواک هستند.” یکی چاقو بطرفمون می کشید. “امنیت نبود که!”
گفتیم ما سرباز هستیم و از اصفهان میایم و دیگه نمی گیم که از گارد؛اگر می گفتیم از تهران میایم ما را می کشتند. خلاصه به طریقی از اونجا رد شدیم و رسیدیم به “سه راهی سیس” اونجا هم ملت جلویمان را گرفتند با همان ابزاری که قبلا گفتم. اینجا هم یک عالمه آدرس و نشونی دادیم و گفتیم که ما فلانی هستیم و به فلانجا می ریم تا ما رو نزدند و اومدیم و رسیدیم به شبستر، دیدیم اینجا هم ملت اسلحه{مصنوعی} دارند و قمه و چوب دستی بزرگ “امنیت نباشه همین می شه دیگه!”
و دوباره همان وضع قبلی و ما شدیم ساواک! باز هم به طریقی خلاص شدیم. خواستیم بیاییم به روستایمان که گفتند راه ها بسته هستند و یکی گفت بیایید برویم خانه ما و صبح می روید.
اونجا که رسیدیم رفتیم زیر کرسی و من که یک چای خوردم، از هوش رفتم!
——–
بقیه اش را هم بعدا می گذارم، این ها رو هم همین الان تایپ کردم، بابام دستور داده زود بخوابم! راستی این خاطرات رو بدون اجازه از خودش اینجا گذاشتم یه وقت بهش نگید ها!!!

به اشتراک بگذارید :
  •  cloob 100゚
  •  del.icio.us
  • Digg
  •  Facebook
  •  friendfa
  •  FriendFeed
  •  googlebuzz
  •  Mohandes
  •  StumbleUpon
  •  Twitter
برچسب‌ها: ,

دیدگاهی بنویسید

{یعنی چی} {گل} {کار خودمه} {چشمک} {چای} {پیروزی} {پروفوسور} {ویکتوری} {همین جوری} {هاج} {هاا} {نیشخند} {نگران} {نه} {ناراحت} {منتظر باش} {من نمی شنوم} {من نبودم} {مرغ} {لبخندک} {قوقولی مقولی} {قلب} {فکر} {عوضی} {شکست قلب} {شرمنده} {سیس} {سوال} {ستایش} {ساعت} {زاری} {دروغ نگو} {خواب} {خواب آلود} {خنده} {خدم هستم} {تمومش کن} {تعجب زیاد} {تشویق} {بیا بغلم} {بای} {بالااومد} {التماس} {اعصاب ندارم} {اجازه}
تبدیل کلمات فینگلیش به فارسی . تایپ انگلیسی : ctrl+g